دلتنگی های ساكن خيابان 27 ام

آقای منتصب ...!!

آقای منتصب ، سکوت را دیر یاد گرفتید !

آقای منتصب ، چرا دیگر سخنرانی نمی کنید ؟

آقای منتصب ، چرا دیگر در صدا و سیما مستقیم با مردم صحبت نمیکنید؟

آقای منتصب ، چرا دیگر اقتدار ایران را به رخ کشورهای غربی نمی کشید ؟

آقای منتصب ، چرا دیگر از آن سخنرانی های هیتلری و مبارز طلبی نمی کنید ؟

آقای منتصب ، چرا سفرهای خارجی شما یکی یکی لغو می شوند ؟

آقای منتصب ، چرا دیگر حتی به سفرهای استانی نمی روید ؟

آقای منتصب ، چرا دیگر از افتخارات و دستاوردهای دولت خود نمی گویید ؟

آقای منتصب ، چرا دیگر از فرمایشات امام زمان که شخصا به شما می فرمودند، ما را مطلع نمی سازید ؟

آقای منتصب ، خبرنگاران رسانه های خودتان که زندانی نیستند ، چرا حتی دربین آنها هم ظاهر نمی شوید ؟

آقای منتصب ، چرا دیگر پرونده ای را افشا نمی کنید ؟

آقای منتصب ، هندوراس هم یکی از آن کشورهایی بود که از شما برنامه خواسته بود ؟

آقای منتصب ، به آنها هم برنامه ی کودتا داده بودید ؟

آقای منتصب ، چرا دیگر سکوت کرده اید ؟

آقای منتصب ، حالا یاد گرفتید هر حرفی را نباید گفت ؟

آقای منتصب ، حالا یاد گرفتید به مردم نباید دروغ گفت ؟

آقای منتصب ، حالا دیدید در مقابل اراده ی مردم نمی توانید پشت این و آن مخفی شد ؟

آقای منتصب ، حالا فهمیدید که با “منم منم” گفتن “نیم من” هم نمی شوید ؟

آقای منتصب ، حالا دیدید مردم فرق “ریحان” و “علف هرز” را بهتر از شما می دانند ؟

آقای منتصب ، حالا دیدید “خس و خاشاک” کیستند ؟

آقای منتصب ، یادگرفتید که با مردم چگونه صحبت کنید ؟

آقای منتصب ، خیلی برایتان سخت است وقتی می بینید که فقط یک مهره بودید و اگر بال و پری به شما داده می شد ، مصلحت اینگونه ایجاب می کرد ؟

آقای منتصب ، حالا محبوبیت خود را درک کرده اید ؟

آقای منتصب ، دیدید که اگر کل حکومت هم پشت شما باشد ، مشروعیت شما در دستان مردم است ؟

آقای منتصب ، چرا سکوت کرده اید ؟

آقای منتصب ، چرا دیگر چشم جهانیان بجای اینکه بر شما خیره باشد ، بر مردم خیره شده ؟

آقای منتصب ، چرا دیگر از هاله ی شما خبری نیست ؟

آقای منتصب ، حالا دیدید این مردم هستند که باید امری را تایید کنند ، نه مجلس نگهبان و پاسبان شما ؟

آقای منتصب ، چرا متحدان شما هم سکوت کرده اند ؟

آقای منتصب ، یاد گرفتید که اگر حقیقتی را “انکار” کنید ، خودتان “محو” خواهید شد ؟

آقای منتصب ، چرا سکوت کرده ای ؟

آقای منتصب ، دیدید حکم تنفیذی که امضای مردم پای آن نباشد “کاغذ پاره ای” بیش نیست ؟

آقای منتصب ، دیدید با رها کردن تعدادی سگ هار بین مردم هم نمی توانید آنها را ساکت کنید ؟

آقای منتصب ، اراده ی مردم را دیدید ؟

آقای منتصب ، حضور مردم را دیدید ؟

آقای منتصب ، حماسه سازان حضور را دیدید ؟

آقای منتصب ، دیدید مردم ، جهان را بدون ماهواره ی شما زیر پوشش قرار دادند ؟

آقای منتصب ، دیدید مردم ، جهان را بدون انرژی هسته ای شما منفجر کردند ؟

آقای منتصب ، حالا مردم را دیدید ؟

آقای منتصب ، حالا مردم را شنیدید ؟

آقای منتصب ، چرا سکوت کرده ای ؟

آقای منتصب ، حالا معنی این آیه را فهمیدی “الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ” (امروز بر دهانهای آنان مهر مى‏نهیم)

آقای منتصب ، حالا معنی این آیه را یادگرفتی “وَقُولُواْ لِلنَّاسِحُسْنًا” (با مردم به زبان خوش سخن
 بگویید)

آقای منتصب ، چرا سکوت کرده ای ؟

آقای منتصب ، حالا یاد گرفتی که “ادب مرد به ز دولت اوست” ؟

آقای منتصب ، حالا یاد گرفتی که :

“یا سخن آرای ، چومردم بهوش –  یا بنشین ، همچو بهائم خموش”



نوشته ی Aida در ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ در شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۸

دلتنگی ها سابق یا می خوام منم بگم تو آسمون یه ستاره دارم ....

خب... دل منم تنگ شده!! واسه دلتنگی هام... واسه گفتن دلتنگی هام به بقیه...

آخرین پستم مال 2سال پیشه!!! چقدر گذشت... چقدر زود گذشت... چقدر دلم تنگ شد...

تو این 2سال خیلی دلم می خواست بیام بگم که دلتنگی هام هم مثل خودم عوض شده... بگم اون چیزایی که قبلا بود رو ولش کن... بگم الان رو عشق است... بگم اصلن تورو عشق است... آره! تورو!... تویی که دنیامو دلتنگی هامو باهم عوض کردی...

اگه بگم یادم نمیاد قبلا دلم واسه چی تنگ می شد مسخره ست؟!

می خوام بگم دیگه مهم نیست که ساکن خیابان 27ام کی بود... کجا بود... اصلن کجا هست... اصلن فرض کن من یه نفر دیگه... مهم نیست که دلتنگی هاش چی بود... اونارو به کی می گفت......

الان فقط تورو عشق است... ببین... الان فقط تورو عشق است...


نوشته ی Aida در ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ در دوشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٧

برادر خاطرت هست ...؟!

۱ - این آخرین پست سال ۸۵ است .... بر وزن : این آخرین تلاشمه واسه به دست آوردنت !!!

۲ - نمی گم سال بدی بود ولی همون بهتر که تموم شد ....

۳ - ضد حال یعنی اینکه این همه منتظرش بمونی بیاد ... بعد هم که اومده می ره دلتنگی هاشو با بقیه تقسیم می کنه  !!!

۴ - امیر حسین قول داده استقلال امسال قهرمان میشه ... به جان عزیزم !!!

۵ - این همه می گن دو شغله نباشین ... دو شغله بودن ما هم یه جورایی به مدد دوستان (!!!) لو رفت ... ( اینجا دو شغله بودن یعنی اینکه در یک زمان دانشجو دو دانشگاه باشی ، همون که تو اون دفترچه های کنکور می گفتن کار بدیه !! ) ... به مبارکی سال خوک ، فکر کنم از سال دیگه باید برگردم دوباره تو همون خراب شده ( همون که بهش می کن دانشگاه !! ) ... برای شادی روح این مرحوم و تسلی خاطر بازماندگان فاتحه ای همراه با صلوات ختم بفرمایید !!!

۶ - به قول یکی می گفت : It's so amazing how U came into my life   ... باور کن !!!

۷ - ضد حال یعنی اینکه مامانم عکس امیر حسین رو تو گوشیم دیده ، بعد می گه خوبه ... بد نیست ... هم کلاسیته ؟!!!!!

۸ - امسال هم تموم شد ... دلتون خواست حلال کنین ...

۹ - تموم شد .... !!!


نوشته ی Aida در ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ در پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥

کنار تو آوارگی هم قشنگه ... !!!

دقیقن از ساعت ۷:۵۶ صبح تنها شدم ... کلی کار باید انجام می دادم که ندادن ...

اول از همه اونی که باید میومد خونمون کار داشت و خانواده منو به خاطرش مجبور کرد بمونم خونه نیومد ...

مثل هرروز صبح یه سری به مطبوعات ورزشی کشور زدم ببینم امروز کی مدیر عامل شده ...

لواشک خوردم ... ( من که تعارف کردم !!! )

یه فیلم رو دقیقن دوبار پشت سر هم دیدم ... پایان دفعه اول با آغاز دفعه دوم حدودن ۷-۶ دقیقه فاصله داشت ...

به مقادیر زیادی انسان زنگ زدم و sms ارسال نمودم و توضیح دادم که تنهام ... ولی هیچکی تحویل نگرفت ...

سعی کردم مادر محترم را قانع کنم که اصلن تنها نیستم و احتیاجی ندارم که بیاد پیشم ...  اتفاقن موفق هم شدم ...

در رو برای کسی که اومده بود زنگ می زد و با هر چی فامیلی بلد بود گفت و در آخر حتا التماس کرد باز نکردم ....

تا تونستم تو وبلاگ های مردم فضولی کردم ...

یه نفر دو دفعه زنگ زد و توضیح داد که باید یکشنبه برم ثبت نام ... و من با بی شرمی تمام دفعه دوم نگفتم که یه بار زنگ زده ....

یه خانومی زنگ زد و با بابام کار داشت ... و تازه کلی هم منو تحویل گرفت ...

مثل همیشه ظرف شستم ... این بار بدون اینکه استقلال ببره ...

یه قلپ دختر بدی بودم ( این یکی بین منو اون اوستا کریم ه !!! )

بر طبق توصیه خواهر گرامی یه کوچولو خوابیدم که زمان زودتر بگذره ...

غذایی که تو یخچال مونده بود خوردم ....

....

....

کلی کار دیگه هم کردم ولی هنوز ساعت حتا ۵ هم نشده ...

بسه دیگه ... چرا نمیان ؟!!!

....


نوشته ی Aida در ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ در پنجشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٥

ای که می سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو ... !

زندگی بد جوری پیچ خورده ... یعنی دقیقن هیچی سر جاش نیست ... منم که اصولن حوصله و اعصاب تعطیلم ... ولی چون تهدید شدم خفن مجبورم اینجا رو آپ کنم ... این یه پست رو داشته باشین ... قول می دم دفه دیگه حالم خوب باشه ...

  

  

  

... مثل همیشه مشغول کارام بوده که ییهو تلفن زنگ زد . به شما ره اش که نگاه کردم دیدم هیچ رقمه آشنا نمی زنه ... تو فکر بودم که جواب بدم یا نه که شماره رو نشون فسقلی دادم :

- این دیگه کیه زنگ می زنه ... !

یه نگاه بهم کرد ... یه لبخند معنی داری زد و گفت : ( از اون لبخندا که خودش می دونه چه خبره !!! )

- جواب بده ... خودت می فهمی کیه ...

از اونجایی هم که من بچه حرف گوش کنی ام جواب دادم ...

- الو ؟! ...

....

....

....

بیب بیب ... بیب بیب ...

این دقیقن صدای زنگ مزخرف sms بود که باعث شد من از خواب بپرم و نفهمم کی بود که زنگ زد ... باور کن بعد از یه هفته هنوز تو خماری ام ...


نوشته ی Aida در ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ در پنجشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٥

اين آخرين تلاشمه واسه به دست آوردنت !!!!

۱ - سلام ...

   

۲ - بازم سلام ... ( به قول فسقلی دوبار سلام کنیم ببینیم چی میشه !!! )

    

۳ - کی میگه من حالم خوبه ؟! .... نه خیر هم ... هیچ اتفاقی هم نیفتاده ... منم اصلن تابلو نیستم !!!! ...

   

۴ - هواشناسی همچنان هوای روزهای آینده کشور رو برفی اعلام میکنه ... ( رو رو برم !!! )

    

۵ - از وقتی نوشتم از مجرد بودن خسته شدم ، هر روز یه وانت میاد دم خونمون مقادیر زیادی خواستگار پیاده میکنه ( دقت کنین واحد شمارش خواستگار وانت است ... مثلن یه وانت خواستگار ... دو وانت ... الی آخر ) میگفتم ... خلاصه انقدر جمعیت زیاده که نگو ... فقط خواهشن ( خواهشن غلطه !!!‌ ) عقبی ها هل ندن برادرای جلوتر له میشن .... خواستگار له شده دیگه شاهکاره !!!

    

۶ - دقیقن از سر شونه ام تا آرنجم تعطیله و کار نمیکنه ... از دست این مقوا ماکت !!!!

    

۷ - 

    

۸ - وقتی به فسقلی گفتم می خوام وبلاگم رو آپ کنم انقدر تعجب کرد که انگار گفتم می خوام تو استخر خالی حیاطمون شیرجه برم ....

     

۹- دیوید جان هم همچنان داره پول در می آره ... چشاتو ببند ... تا ۶۰ بشمر ... در این فاصله ایشون صد دلار در آورد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   

۱۰ - همین دیگه ... عرضی نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!

 


نوشته ی Aida در ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

 

ها ... چیه ... فقط بیا فحش بده ... اصلنم فکر نکن که من نه وقت دارم اینجا رو آپ کنم نه حوصله ( دومیش رو بیشتر !! ) ....

  

من از نوشتن وبلاگ خسته شدم ...

من از درس خوندن شب امتحان خسته شدم ...

من از بی شعوری بعضی از آدما خسته شدم ...

من از طولانی شدن تعطیلات نیم فصل خسته شدم ...

من از شنیدن این بیب بیب sms خسته شدم ... ( تورو خدا اون زنگتو عوض کن !!! )

من از دست تو هم خسته شدم ...

من از بی خیالی خسته شدم ...

من از اینکه منتظر بمونم خسته شدم ...

من از بس دستم رو با کاتر بریدم خسته شدم ...

من از لبخند زورکی خسته شدم ...

من از خوندن روش استادی متری خسته شدم ...

من از بس منت تورو کشیدم خسته شدم ...

من از مجرد بودن خسته شدم ...  

من از شنیدن جمله هر چه پیش آید خوش آید خسته شدم ...

من از فکر کردن راجع به پوچی زندگی خسته شدم ...

  

  

... حالا با همه ی اینا بازم بیا بگو آپ کن !!!!!


نوشته ی Aida در ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ در چهارشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٥

جهان کوچک من از تو زيباست ...

۱- سلام ...

  

۲- با چند ساعت تاخیر شب یلدا مبارک ...

  

۳- خوش گذشت ؟ ... جوجه هاتونو شمردین ؟! .. انار و هندونه خوردین ؟! ... راستی شما نمی دونین چرا شب یلدا انار و هندونه می خورن ؟!!

  

۴- فال حافظ که یادتون نرفت ... مال من همون شعر معروف هر سال بود :

آن یار کزو خانه ی ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فرو کش کنم این شهر ببویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود !!!

این شعر اصولن تو سرنوشت منه ...!!

  

۵- دی اومد ها ... نه بابا ... من که منظور خاصی ندارم ... اصلنم از شما انتظاری ندارم ... باور کن !!

  

۶- اینم یه شعر واسه اومدن زمستون :

چرا به یاد نمی آورم ؟! به گمانم تو حرفی برای گفتن داشتی

هرگز شبی دیدگان تو را نبوسید

گفتی مراقب انار و آینه باش

گفتی از کنار پنجره چیزی شبیه یک پرنده گذشت

زبان زمستان و مراثی میله ها

عاشق شدن در دی ماه مردن به وقت شهریور ...

  


نوشته ی Aida در ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ در جمعه ۱ دی ،۱۳۸٥

 

امممممم ... سلام خانم ...

ببخشید من یه سوال از خومتتون دارم ...

من اگه از شما خوشم میاد باید چی کار کنم ؟! ...

چی ؟!‌... بیام خواستگاریتون ؟!

نه خانم ... نمیشه !

اااا ... وب نمیشه دیگه خانم ... گیر نده ! ...

راستش من تو خونه هم به زور شما رو تحمل می کنم ... صدتا نذر و نیاز کردم یه نفر پیدا شه و ...

اما مطمئن باشین اگه برادر داشتم حتمن براش میومدم خواستگاری ...

اما جواب سوال منو ندادین ها ! ...

چی ؟!‌... برم گم شم ؟! ...

چشم ...

   

...

   

از قدیم گفتن منت هیچ کی رو نکش ! ... منم هی اصرار کردم که فدات بشم این وبلاگ بدبخت رو آپ کن ! ... انقدر گوش نداد تا خودم دست به کار شدم ! ...

تازگی ها افتادم به پست نوشتن تو وبلاگ های مردم ... گفتم که ... مث بالا رفتن از دیوار همسایه می مونه ... یه صفایی داره که نگو!

دیگه خلاصه شاید این آخرین جمله هایی باشه که از من می شنوین !

    

تازشم ... اونی که این پایینه دروغ نوشته ... راستش اینه ...

نوشته ی Bitt در ساعت 8:21 در سه شنبه ، 28 آذر ، 1385


نوشته ی Aida در ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٥

ديوانگی هم عالمی دارد ...

چند روایت معتبر از ....

امروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم دارد برف می آید ... درست مثل آخر هفته ی پیش ... بعد با خودم فکر کردم که انگار خدا هم می داند ما چقدر سرمان شلوغ است و شاید چون در طول روزهای گرفتاری هفته وقتی برای نگاه کردن حتی به آسمان هم نداریم او هم کارهایش را موکول می کند به آخر هفته ... یا شاید هر بار می خواهد در آخر هفته به همه مان تلنگری بزند که یادمان نرود که .... بگذریم !!!

 

زمستان دارد یواش یواش می رسد ... برای امثال من که فکر می کنند همیشه بهترین اتفاق ها باید در اولین ماه زمستان بیفتد خبر خوبیست ... چون وقتی همه از شدت سرما در خیابان ها می لرزند ما داریم روی زمین دنبال نشانه ای از خبر خوش یا در آسمان دنبال ستاره شانسمان می گردیم ... بد هم نیست ... که آدم فکر کند حداقل یک ماه در سال هست که می تواند تمام ناکامی های ماه های دیگر را جبران کند ... و جالب ترین قسمت شب سی ام ماه است که داری حساب هایت را با خودت و دیگران صاف میکنی ... که سعی می کنی هر طور شده در این سی روز خبر خوشی پیدا کنی تا باز هم بتوانی به ماه دهم سال بعد امیدوار باشی ... و سال بعد هم مثل سال قبل .... !!

 

چند شب پیش خواب دیدم که مرده ام ... برای هر کی تعریف می کنم فقط یک لبخند همراه با تمسخر تحویلم می دهد ... ولی باور کنید حس عجیب و در عین حال جالبی بود ... از اون دسته حس هایی که حاضری بیشتر آنچه که داری بدهی تا شاید یک بار دیگر هم تجربه اش کنی ... مدت ها بود دنبال این حس می گشتم ... باز هم بر می گردد به همان جمله ی معروف که هر چیز ارزش یک بار امتحان کردن را دارد ...  حتی مردن ... !!!!

  

دیروز عزیزی می گفت کاش همه ما دو بار زندگی می کردیم تا حداقل می توانستیم از تجربیاتمان استفاده کنیم .... شاید آن موقع اصرار کمتری داشتیم که آنچه که یاد گرفتیم را به دیگران هم یاد بدهیم ... و من فکر کردم که چرا عده ای همین یک بار زندگی کردن را هم زیاد می داننند ... !!

 

انقدر حرف زدم که برف هم بند آمد ... همیشه همین طوریست ... بودندش را ندیده بگیریم میرود ... تازه این که برف بود ... اگر ما آدم های دل نازک بودیم که ..... !!!!

  

همین ... ملالی نیست جز دوری شما !!!

  

 

  

  

  

باور کنید دارم دیوونه میشم ... هیچ وقت این طوری ننوشته بودم ... شاید هم اثر سریال های تلویزیونه ... یا خوردن سرم به در تاکسی ... خودش میدونه !!!!

 

 

 


نوشته ی Aida در ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ در جمعه ۱٧ آذر ،۱۳۸٥

 

Bed Of Roses
J. Bon Jovi 

Sitting here wasted and wounded
at this old piano
Trying hard to capture
the moment this morning I don't know
'Cause a bottle of vodka
is still lodged in my head
And some blonde gave me nightmares
I think she's still in my bed
As I dream about movies
they won't make of me when I'm dead

With an ironclad fist I wake up and
French kiss the morning
While some marching band keeps
its own beat in my head
While we're talking
About all of the things that I long to believe
About love and the truth and
what you mean to me
And the truth is baby you're all that I need

I want to lay you down on a bed of roses
For tonite I sleep on a bed on nails
I want to be just as close as the Holy Ghost is
And lay you down on bed of roses

Well I'm so far away
That each step that I take is on my way home
A king's ransom in dimes I've given each night
Just to see through this payphone
Still I run out of time
Or it's hard to get through
Till the bird on the wire flies me back to you
I'll just close my eyes and whisper,
baby blind love is true

I want to lay you down on a bed of roses
For tonite I sleep on a bed of nails
I want to be just as close as the Holy Ghost is
And lay you down on bed of roses

The hotel bar hangover whiskey's gone dry
The barkeeper's wig's crooked
And she's giving me the eye
I might have said yeah
But I laughed so hard I think I died

When you close your eyes
Know I'll be thinking about you
While my mistress she calls me
To stand in her spotlight again
Tonite I won't be alone
But you know that don't
Mean I'm not lonely I've got nothing to prove
For it's you that I'd die to defend

I want to lay you down on a bed of roses
For tonite I sleep on a bed of nails
I want to be just as close as the Holy Ghost is
And lay you down on bed of roses

به جان عزیزم منظوری نداشتم ... همینجوری بود ... به قول فسقلی : شاکی خصوصی نداره !!


نوشته ی Aida در ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٥

 

... انگار همه چی یخ زده ... شاید مال سرد شدن هواست ... زمستون داره میاد ... نظر تو چیه ؟!

من میگم همه چی یه جوریه .... شاید هم از دیشب یهو ( دقیقن یهو !!! ) یه طوری شد ... نظر تو چیه ؟!

من میگم باید بشینم قشنگ فکرامو بکنم ( چی کار کنم ؟ )  یه تصمیم جدی راجبش بگیرم ... نظر تو چیه ؟!

من میگم آخه دو سه ماه پیش هم همین تصمیم رو گرفتم ولی .... نظر تو چیه ؟!

من میگم آخه مگه این همه آدم تو اون خونه نیست ... پس چرا تو تلفن جواب میدی ... نظر تو چیه ؟!

من میگم بیخیالی همیشه هم بهترین راه حل نیست ... نظر تو چیه ؟!

من میگم ناهار امروز چه چسبید  .... نظر تو چیه ؟!

من میگم زندگی داره بی مزه میشه .... نظر تو چیه ؟!

من میگم مگه تو عشق من نبودی .... نظر تو چیه ؟!

من میگم همیشه آخرش همین جوری میشه ؟ .... نظر تو چیه ؟!

من میگم از آخرش می ترسم .... نظر تو چیه ؟!

من میگی آخه تو که می دونستی من چی میخوام .... نظر تو چیه ؟!

من میگم ............ من میگم هنوزم دوست دارم فکر کنم آخرش میشه .... نظر تو چیه ؟!

**********************

هیچ ربطی به مطلب بالا نداره .... محض اطلاعات عمومی ... امروز تو یکی از روزنامه های صبح خوندم امیر حسین صادقی پدر شد .........     به سلامتی یه کف مرتب


نوشته ی Aida در ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ در یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥

 

نتایج به دست آمده در هفته های اخیر :

۱) وقتی بهت میگن بیخیال شو بیخیال شو چونه هم نزن !!!! ( جان عزیزت داغ نکن )

۲) گشتم نبود نگرد نیست !!

۳) بهت میگم نگرد ....  ... باز داره میگرده !!!!

۴) کره را بردیم ... ( سوراخ نموده شد ! )   

۵) حال میکنه پشت ۱۸ قدم خطا کنه .... به من و شما هم ربطی نداره !!

۶) شما بند کفشتو ببند ...

۷) {...} ( به دلیل مسائل اخلاقی سانسور شد )

۸) اگه یه لغت انگلیسی رو نمی تونی تلفظ کنی و زبونت میگیره مطمئن باش که اشکال از زبان انگلیسیه .... !!!!

۹) همیشه هم لازم نیست راستشو بگی ... یا یه چیزی تو مایه های صداقتت منو کشته !!!!!

۱۰) دلم براش تنگ شده ... !!!!

۱۱) سردت نشده که عاشقی از یادت بره .... ( اصلن نمی خوام راجبش فکر کنم !!! )

۱۲) اگه تمام خیابونای تهران رو هم پیاده بری به امید اینکه یه آشنا ببینی و باهاش حرف بزنی هیچ کس نیست ... ولی امان از روزی که مشغول ارتکاب جرم باشی ... !!!!

۱۳) نحسه !!!! ...

۱۴) ....

 .... دیگه یادم نیست ... همین !!!!


نوشته ی Aida در ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

بدون شرح ... !

به دنبال مطلب نوشته شده به نام برای تو که يک گلبرگ زود رنجی در سایت :

http://ffesgheli.persianblog.ir/

اگر احساس می کنی یه جوی با بقیه فرق داری ...

اگر هنوزم که هنوزه نمی دونی چرا .... 

اگر چیزایی که میبینی هم باور نمی کنی چه برسه به چیزایی که می شنوی ...

اگر تمام خیابون انقلاب رو می دوی و واست مهم نیست که بقیه چه جوری نگات می کنن چون فقط می خوای به بازی استقلال برسی...

اگر حاضر بودی تمام واحداتو این ترم می افتادی عوضش استقلال از پرسپولیس می برد ...

اگر یهو ساعت ۳۰/۸ صبح به سرت میزنه یاهو مسنجر کامپیوترت رو uninstall کنی ...

اگر فقط واسه این که نیم ساعت دیر از خواب بیدارت کردن خونه رو روی سر همه خراب میکنی و بعدشم یه گریه حسابی پشت سرش ...

اگه از حالا تو فکری که کلاس چهارشنبه رو بپیچونی چون ایران با کره بازی داره ولی با دوستات نمی ری سینما و می گی کلاس دارم ...

اگه یه بدبختی نمی دونه که چرا ولش کردی و حتا نمیدونه که ولش کردی یا نه ...

اگه نمی دونی کی عاشق شدی ولی احتمال میدی که شدی ....

اگه همه بهت می گن سنگدلی ولی تو با خوندن کتاب شازده کوچولو هم گریه ات می گیره ...

اگه بابات تازگی ها گیر داده که افسرده شدی ...

اگه هر تیکه کاغذی که گیرت میاد احساس می کنی که باید یه چیزی روش بنویسی .....

اگه از ۲۴ ساعت ۲۳ ساعت داری با خودت حرف می زنی ...

اگه تو آهنگ مورد علاقت طرف داره به یکی دیگه فحش میده و آخرشم میگه بیا پیشم بگو دیوونتم !!!!!!!!!!!!......

اگه تمام قوانین مورفی در موردت صدق می کنه ....

اگه هر بار که اومدی حرفتو بزنی اوضاع به کلی ریخته به هم .....

اگه تا حالا ۱۰۰۰ تا برنامه واسه آینده ات ریختی ولی یکیشم درست نبوده ....

... عزیزم ... دکتر خوب سراغ نداری ؟!!!!‌


نوشته ی Aida در ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ در شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥

زنده باد امير حسين .... !!!!

خب که چی ... سه فصله ما داریم میبریم ... این بار هم نوبت شما ... ما که بخیل نیستیم ...

اینا رو ول کن ... گل امیر حسین رو بچسب

  هیچ کسی مثل تو ماه نیست


نوشته ی Aida در ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ در جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥

از مزايای بی کاری !

فک کن !!!
ساعت حوالی یه ربع به ۴ ... حوصلم سر رفته بود ... باز افتادم به جون کانال های تلویزیون ...

۱ ... مزخرفه ... ۲ ... جز قصه های جزیره هیچی نداره ... ۳ ...  ... ۴ ...

به ۴ که رسیدم بابا صدا زد ... برو واسه من یه چایی بریز ...

خلاصه رو ۴ موند تا من برگشتم ....

وقتی برگشتم با یه صحنه ی بد مواجه شدم ... بابا این شکلی بود >>>>... به جان خودم ...

گفت بیا گوش کن ببین چی میگه ...

چشتون روز بد نبینه ... حاج آقا داشت هندسه درس می داد ... فک کن ...

دقیقن یادم نیست چی می گفت ... اما از این به بعد عین کلام حاج آقاس که من ازش نت برداشتم ....

در کل جزء لایتجزی باطل اعلام می شود ...

اذا صحت دایره فصحت سایر اشکال هندسیه ( ... حاج آقا کوتاه بیا!! )

خطی که اجزاءش فرد است لایتجزی الی اجزاء زوج !!!!! ()

و اما اثبات دایره ...

فرض کنید دو نقطه ی موازی داشته باشیم ... یکی بالا ... یکی پایین ...

از این جا به بعد دیگه هیچی نفهمیدم ... چون با شنیدن این جمله اینقدر خندیدم که تا ۵ دقیقه در حالت اغما بودم !!!

حالا واقعن نمی دونم باید خندید یا باید گریه کرد !!!

آبدارچی !! ( راستی من هنوز زنده ام!!!)


نوشته ی Aida در ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ در شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٥

 

 خدايا ... ! اگر روزی آدم ها بتوانند تمامی آنچه در دل دارند ، بدون ترس و واهمه بيان کنند ، آيا باز هم کسی بهشت را آرزو خواهد کرد ؟!!

 


نوشته ی Aida در ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ در یکشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٥

 

 ... ديروزها ، کسی را دوست داشتی !

 اين روزها دلتنگی ...

 اين روزها تنهايی ...

 تنها ......

 تمام عمر ما به همين سادگی گذشت !!!

 


نوشته ی Aida در ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ در یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٥

 

گويند که سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ، ليکن به خون جگر شود !!!!!!

 

 


نوشته ی Aida در ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ در یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٤

 

 ... و انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از بين خواهد رفت ...

 ... و انگار کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد !!

 و من با آنکه می دانم ...

 تو هرگز نام من را با عبور خود نخواهی برد ...

 هنوز آشفته ی چشمان زيبای توام برگرد !!!!

 

 

 زود باشين آبدارچی منو پس بيارين !!!

 


نوشته ی Aida در ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ در چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤